الشيخ محمود الشبستري

23

گلشن راز ( فارسى )

عدم چون گشت هستى را مقابل * درو عكسى شد اندر حال حاصل شد آن وحدت ازين كثرت پديدار * يكى را چون شمردى گشت بسيار عدد گر چه يكى دارد بدايت * و ليكن نبودش هرگز نهايت عدم در ذات خود چون بود صافى * ازو در ظاهر آمد گنج مخفى حديث « كنت كنزاً » را فرو خوان * كه ناپيدا ببينى سرّ پنهان عدم آيينه ، عالم عكس و انسان * چو چشم عكس در وى شخص پنهان تو چشم عكسى و او نور ديده‌ست * بديده ديده‌يى را ديده ديده‌ست جهان انسان شد و انسان جهانى * ازين پاكيزه‌تر نبود بيانى چو نيكو بنگرى در اصل اين كار * هم او بيننده هم ديده است و ديدار حديث قدسى اين معنى بيان كرد * و « بىيسمع و بىيبصر » عيان كرد جهان را سر به سر آيينه‌يى دان * به هر يك ذرّه در صد مهر تابان اگر يك قطره را دل برشكافى * برون آيد از آن صد بحر صافى